عاشقی را تنها ناله و فرياد نيست*تاکسی از جان شيرين نگذرد فرهاد نيست

به نام خدايی که اسمان دل من را با صفا کرد       سلامی به اندازه بزرگی همه ی دلهايتان    سلامی به  گرمی   411   تا   کامنتتان مرسی به خدا نميدانم چه جوری تشکر کنم ازهمگی دوستای گلم طبق قولی که داده بودم وگفته بودم که کسی که ازاز نظر تعداد ومحتوا بهترين و بيشرين کامنت را بگذاره جناب اقای عظيمی(بابايی گلم)10.gif  07.gif از وبلاگ ساحل ارامش (http://www.sahelearamesh.com/)07.gifبا۴۰ کامنت به   عنوان تک ستاره اسمان دل انتخاب شدن  خيلی از دوستای گلم قبلا وبلاگم می امدنداما  من رافراموش کردن اما بابايی الان چند وقت هست که قدم بر چشمان ميگذارند که ميايند و با حضورشان و کامنت های سرشار از محبتشان کلبه حقير مارا روشن ميکنند بابايی خيلی دوستتان دارم  من بابايی را نديدم اما فقط از نوشته های زيبايشان در سايتشان که هنگامی وارد سايتشان ميشويد موج هايی از محبت بر سرو صورتتان ميخورد05.gif بوی خاصی دارد وبلاگشان خلاصه بازهم از کامنتهای هميشگی پر از محبتشان بی نهايت ممنوم 13.gif و از شما دوستای گلم هم ممنوم دوستای گلم از اين به بعد هم هر کس بيشترين وزيباترين کامنت را بگذارد به عنوان تک ستاره اسمان دل انتخاب میشود 01.gif       واينم يک متن اميدوارم خوشتان بيايد 

(نمی دونی چقدر دلم گرفته بود ... نمی تونی حتی تصورش رو بکنی .<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 همه تصويرهای جلوی چشمم مثه يه فيلم کسل کننده و تکراری و تهوع آور شده بود .

 آدمای رنگ به رنگ ... شلوغی و  خنده های بی بهانه .

 بی هدف توی خيابون های پر از ترافيک رانندگی کردن کلافم کرده بود .

 سرم درد می کرد ... بوق های ممتد مثه ضربات پی در پی پتک روی سرم فرود میومد

 بی هدف ... دنده يک , دنده دو , دنده سه و باز ترمز و دوباره دنده يک ...

 احتياج به شنيدن يه موسيقی ملايم توی گوشام پر می زد .

 با موسيقی ميشه راحت تر زندگی رو و لحظه های بغض آلود رو سپری کرد .

 ساعت از ده گذشت .

 آدمک آويزون از آينه جلوی ماشين با يه لبخند مسخره روی لبش بهم خيره شده بود .

 چشامو توی آينه نگاه کردم ... مويرگای قرمز توی زمينه سفيد خودنمايی می کرد .

 چشام هيچوقت دروغ گو نبودن ... نه به خودم نه به هیچکس دیگه .

 پشت چراغ قرمز سرمو گذاشتم روی فرمون ماشين .

 - آقا گل بدم ؟ گل سرخ ؟

 صدای دخترک توی گوشم مثه يه موسيقی آروم پيچيد .

 سرمو بلند کردم  ...  دخترک با چشای معصومش ملتمسانه به چشام خيره شده بود .

 - گل نمی خوان ؟ واسه خانومتون ؟

 بهش لبخند زدم .

 - واسه خانومم ؟

 لباش به يه لبخند شيرين باز شد .

 - آره ... خانومتون ... خوشحال ميشه ها ...

 از بين بغض بسته ام يه نفس عميق کشيدم .

 - آره خوشحال ميشه ...

 لبای کوچيک دختر مثه غنچه های رز سرخ شکفته شد و چشاش برق زد .

 - می خرين پس ؟

 صدای بوق ماشين از پشت سرم بلند شد ... چراغ سبز شده بود .

 به دخترک نگاه کردم ...

 - همشو بده ..

 - همه شو ؟

 چشای درشت و سياه دختر با تعجب به چشام خيره شده بود .

 - آره ...

 بی توجه به بوقای ممتد چند برگ اسکناس گذاشتم کف دستای کوچيک و لطيف دخترک .

 - اين خيلی زياده آقا .

 - اشکالی نداره ... بقيه اش مال خودت .

 دسته گل سرخ رو گرفتم و گذاشتم روی صندلی .

 دخترک نمی دونست چی بگه .

 - آقا خيلی ممنون ... خيلی ..

 توی اون روز یه بار دیگه  از ته دلم لبخند زدم .

 دنده يک ... دنده دو ... صورت کوچيک و قشنگ دختر از توی آينه دور تر و دور تر می شد .

 يه لحظه ديدم دخترک داره دنبال ماشين می دوه و دستشو تکون ميده .

 پيچيدم کنار خيابون و نگه داشتم . دخترک نفس نفس زنان خودشو به ماشين رسوند .

 صورتش سرخ شده بود و زيباييشو چند برابر کرده بود .

 - چيزی شده عزيزم ؟

 دخترک يه دونه گل سرخ توی دستاشو بهم نشون داد .

 - اين يه دونه از لای دسته گلا افتاده بود رو زمين .

 به چشای مهربونش نگاه کردم ... توی چشای بچه ها يه چيزی هست که آدمو ديوونه می کنه .

 - اون گل سرخ مال خودت عزيزم ...

 - مال من ؟

 - آره ...

 دخترک بهم نگاه کرد ...  حس کردم توی چشاش از يه جور احساس نياز لبريز شده .

 - تو خيلی خوشگلی خانوم کوچولو .

 با خجالت بهم لبخند زد .

 - شما خيلی مهربونين .

 دستمو از ماشين بردم بيرون و گونه شو نوازش کردم .

 - حالا برو خونه .. دير وقته .

 با دودلی سرشو به علامت قبول تکون داد .

 حرکت کردم ... توی آينه دور شدنشو تماشا کردم ... از دور برام دست تکون داد .

 دوباره افتادم توی دل خيابون ... چشام به فضای تاريک روبروم خيره شده بود و من گيج بودم .

 به خونه رسيدم ...  با یه دسته گل سرخ توی دستم

 همسايه روبرو از پشت پرده با کنجکاوی نگاهم می کرد .

 دسته گل رو توی دستم فشار دادم .

 صدای چرخيدن کليد و باز شدن در کمی آرومم کرد .

 در رو بستم و پشتمو به در تکيه دادم ... دسته گلو چسبوندم روی سينه ام .

 انتظار برای چيزی که نيست ...

 صداش کردم ... صدام خيلی ضعيف بود ... گنگ و مبهم .

 سرمو بين گلای سرخ فرو بردم .

 يه عطر خاص ...  يه احساس تازه  ...  يه طراوت مرطوب

 چشامو بستم  ...  تو همونجا بودی ... گل های سرخ  بوی تو رو می داد

 به چشم های دخترک فکر کردم  و بغضی که در لابه لای گل های سرخ شکسته بود .

 قسمت اين بود که اشکام شبنمی بشه واسه پوست ) دوستای گلم من فکر ميکردم امتحان های من سخته گفتم نمی ايم ولی خيلی امتحان هايميان اسان  هست تا حالا همه را عالی دادم برام دعا کنيد بقيه را هم عالی بدهم '> 07.gif نظر هايتان رامی بينم انرژی ميگيرم مخصوص همون که ميدونه خيلی دوستش دارم و تا حا لا وبلاگ من را هم نديده  خلاصه منتظرتان هستم ببينم کی تک ستاره ميشه ها قربون همگی خداحافظ03.gifبهاره 08.gifاينم وبلاگم در پارسی بلاگhttp://golammm.parsiblog.com  تبريک زياد برای يروزی تيم ملیّ ايرانقدرتمندان 35.gif

/ 115 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بابا عظیمی

درتمامِ روز.. در تمامِ شب . در تمامِ هفته . در تمامِ ماه . در فضايِ خانه ، كوچه ، راه . در هوا ، زمين ، درخت ، سبزه ، آب در خطوطِ درهمِ كتاب . در ديارِ نيلگونِ خواب . اي جداييِ تو بهترين بهانة گريستن. بي تو من به اوجِ حسرتي نگفتني رسيده ام . اي نوازشِ تو بهترين اميدِ زيستن . در كنار تو . من ز اوجِ لذتي نگفتني گذشته ام . در بنفشه زارِ چشمِ تو برگهايِ زرد و نيلي و بنفش . عطرهايِ سبز و آبي و كبود . نغمه هايِ ناشنيده ساز مي كنند . بهتر از تمامِ نغمه ها و سازها . رويِ مخملِ لطيفِ گونه هات . غنچه هايِ رنگ رنگِ ناز . برگهايِ تازه تازه ، باز مي كنند . بهتر از تمام رنگ ها و رازها خوبِ خوبِ نازنينِ من . نام تو مرا هميشه مست مي كند بهتر از شراب . بهتر از تمام شعرهاي ناب . نام تو اگر چه بهترين سرودِ زندگي است. من ترا به خلوتِ خداييِ خيالِ خود بهترينِ بهترينِ من خطاب ميكنم . بهترينِ بهترينِ من . ( فريدون مشيری )

پگاه , شهرزاد

نمی دونم چی بخونم شعری که غصه نباشه ! چيزی يادم نمی آد شعرت يادم نمی آد !!وقتی که از تلخی روز شب می مونم بيدار .... دلم و می دم به دست دل تنگ گيتار قصمو و با هر صدايی که بخونم خوب می دونم اونی که تلخی ِ شعرام و می فهمه از غم و غصه ی شعرام نمی رنجه !!! دلِ تنگه گیتار !!! شعر ه دیروز شعره نور و آینه !!!! نمی دونم چی بخونم ....شعری که غصه نباشه !!!! چیزی یادم نمی آد ....شعری یادم نمی آد ........

پگاه , شهرزاد

ههههههههههههههه !‌بهاره جون کجايی که ببينی دل ِ من اندازه ی یه آسمون گرفته خیلی بیشتر از ستاره های آسمون .... دختره ِ گل دلت نگیره ان دنیا ارزش دل گیر بونش و نداره .... شاد باش... بی خیال باش ... نسبت به همه چیز خیلی خیلی بی تفاوت ... فکر کن اصلا هیچ چیزی ارزش نداری .... به خدا هیچی ارزش نداره ... حتی دیگه آسمون هم بهت نگا نمی کنه ! تو از آدم چه توقعی داری؟ .... بی خیال تر از همیشه باش .... برو واسه خودت خوش باش .... واسه کی دلت می گیره ... واسه خودت غصه بخور ! فقط و فقط واسه حودت زندگی کن ! زندگی ارزش دلگیر بودن و نداره !!!! خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوش باش و شـــــــــــــــاد !

رامين

خُب باشه... من واست دعا می‌کنم که بقيهء امتحاناتو خوب بدی... همينطور دعا می‌کنم که همون کسی که خیلی دوستش داری و هيچوقت وبلاگتو نديده، بياد و وبلاگتو ببينه و برات نظر بده تا حسابی انرژی بگيری... تو هم برام دعا کن که کسی که هيچوقت منو دوست نداشته، هميشه خوشبخت باشه...

سحر ***دلتنگيهای يک زن

سلام ..... اميد که زندگی هميشه برايتان زيبا و شاد باشه و اونی که منتطرش هستيد بياد و نظر بده تا خوشحال بشيد ..... اما بايد بدونی آقای عظيمی شما را خيلی دوست داره تک ستاره ی آسمون کسی شدن چيز کمی نيست آرزو می کنم هميشه کنارش باشيد .... وبلاگم اواسط ارديبهشت امسال وارد سه سالگی شد و از سال ۸۲ که شروع کردم مدت کوتاهی گذشت که با نوشته های آقای عظيمی آشنا شدم برای همين از دوستان قديمی ايشان هستم و اميد که هميشه آقای عطيمی سالم و با نشاط باشند و در کنار دوستان روزهای خوبی را سپری کنند .... ممنونم از حضورت .... موفق باشی ......

سحر ***دلتنگيهای يک زن

اميد که هميشه آقای عظيمی سالم و با نشاط باشند و در کنار دوستان روزهای خوبی را سپری کنند .... ممنونم از حضورت .... موفق باشی ...... ببخش که در نوشتن اشتباهی شد ( آقای عظيمی )

بهاره..تک ستاره اسمان دل

دوستای گلم اپديت کردم بدوييد بياييييييد ـ(اتاق تنهايي من غار كوچكي ست كه پنجره ي آن، تا انتهاي بهشت باز مي شود چشمه اي از نور ايمان در عمق وجودش جريان دارد و من، در كنار اين چشمه و پنجره،‌آواز مي خوانم من، با آب چشمه وضو مي گيرم، و در انتهاي غار نماز عشق ميخوانم و در تمام درونم باوريست از مهرباني تو و بزرگي تو كه هر روز انگشتان خسته ي مرا كه به سوي تو بلند مي شود محكمتر مي كشد تا حتي بادهاي سرگردان هم نتواند اميد را در لابه لاي واژه هاي مبهم انگشتانم دور كنند ... *** وقتي در شب راه ميرفتم و در جستجوي پناهگاه گرمي بودم از كنارم گذشت... )

بابا عظیمی

اين فرشته ساده است و خط خطي ست.. سر به زير و يك كمي خجالتي ست .. بوي سيب مي دهد ‏‏، لباس او .. دامنش حرير سبز و صورتي ست .. گوشواره هايش از ستاره است .. تاجش از شهاب سنگ قيمتي ست .. سرمه هاي نقطه چين چشم هاش .. ريزه هايي از طلاست‏‏‏ ، زينتي ست.. تكه اي بهشت توي دستش است .. خنده هاي كوچكش قيامتي ست.. دشمني هميشه در كمين اوست.. دشمنش، بد و حسود و لعنتي ست.. هاج و واج مانده روي اين زمين .. او فرشته اي غريب و پاپتي ست.. * اين فرشته راستش خود تويي.. قصه فرشته ات حكايتي ست....

بهاره

مرسی بابايی