تولد خيس من...خداحافظی با ۱۷ سالگی

تولدم مبارک 

دوباره یک سال گذشت و ۲۸ بهمن رسید همون روز که تازه بدی های دنیا را درک کردم

تازه فهمیدم امدم کجا که ای کاش نمی امدم . روزی که چشم هام را باز کردم :

با یک قلب پاک و غرق در خوشبختی و یک ادم کامل با معنی واقعی انسانیت

فکر می کردم می توانم فکر کنم تازه حس کرده بودم که با عشق افریده شدم و در اغوش یک عاشق هستم به اسم مادر

اون موقع ها نمی دانستم تنهایی یعنی چی ؟

نمی دانستم برای چی گریه می کنم اما گریه می کردم اما حالا فهمیدم که گریه می گردم برای خواسته هام شاید تنها شباهت لحظه تولد تا این لحظه همین باشه

 اره اون لحظه ای متولد شدم با امید امدم اما حالا که می فهمم عمق پوچی را

کاش اون موقع می دانستم که باید یک عمر به امید یک نقطه سفید زندگی کنم

 نمی دانستم و درکم هم ان قدر نبود که بتوانم رنگ سیاه را درک کنم

حیف حیف که الان نمی توانم حتی به یاد روز تولدم هم لبخند بزنم

نمی توانم نمی توانم و الان هم دلم می خواد توی تقویم این روز را پاره کنم خطش بزنم ان

قدر خط خطی کنم تا شاید تولدم مساوی مرگم بشه

دلم می خواد بتوانم مثل اسمون فریاد بزنم فریادی که از جنس سکوت نباشه تا همه حس کنند که منم هستم درسته از جنس نیستی اما خوب محکوم به ماندن شده وهستم

 

پ ن : دلم می خواد بدونم که چرا از یک واژه تا واژه دیگر این همه فاصله هست ؟ مثلاً مرگ و تولد ...

پ ن ۲: امشب خوشحالیم از اینه که می توانم اشک هایم را زیر بارون پنهان کنم ویک کیک از جنس باران برای خودم بسازم ...

به یاد لحظات کودکی

/ 2524 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بيتا

چقدر عجيبه كه تا مريض نشي كسي برات گل نمي ياره تا گريه نكني كسي نوازشت نمي كنه تا فرياد نكشي كسي به طرفت بر نمي گرده تا قصد رفتن نكني كسي به ديدنت نمي ياد و تا وقتي نميري كسي تورو نمي بخشه

بيتا

يادته يه روزي بهم گفتي: هر وقت خواستي گريه كني برو زير بارون كه نكنه نامردي اشكاتو ببينه و بهت بخنده ....... گفتم: اگه بارون نيومد چي؟؟؟ گفتي: اگه چشماي قشنگت بباره، آسمون گريش مي گيره گفتم يه خواهش دارم ........ وقتي آسمون چشام خواست بباره تنهام نذار......گفتي به چشم...... حالا امروز من دارم گريه مي كنم و تو هم اون دور دورا ايستادي و داري بهم مي خندي

بيتا

دوستت داشتم يادت هست؟ گفتم دوستت دارم.........وتو گفتي كه كوچكي براي دوست داشتن .رفتم تا بزرگ شوم ......اما آنقدر بزرگ شدم كه يادم رفت دوستت دارم

بيتا

ازش پرسيدم چقدر دوستم داري؟ گفت به اندازه شكوفه هاي بهاري. و چه راست ميگفت چون شكوفه هاي بهاري مهمون دو روز بودن

بيتا

خب بهاره گلم همه ی اين جملات تقديم به تو خيلی دوستت دارم

مهرنوش

سلام بی معرفت چرا آپ نمی کنی؟ دلم واسه نوشته های قشنگت تنگيده... وبلاگيارو تنها نزار دلشون واست تنگ می شه چه بی تابانه می خواهمت... ای دوريت آزمون تلخ زنده به گوری...

يوسف* LiTtLe StAr

*سلام بهاره جان..اين متنو الان نوشتم..نمی دونم..اگه خوشت اومد:* دوباره مداد رنگی هامو از جعبه خاک گرفته دستچین می کنم..با سفید زلال با تمام احساسم دوباره روی اون طرح می زنم!... شاید با قلمی قرمز عکس قلبی کشیدم و نوشتم تو رو عاشقانه دوست دارم!.. شايد با قلمی زرد خورشیدی کشیدم و نوشتم تو همه زندگی منی!.. شايد با قلمی سبز درختی کشیدم و نوشتم تو همه لحظه های منی!.. شاید با قلمی آبی آسمانی کشیدم و نوشتم تو همه احساس منی!.. شاید با قلمی نارنجی غروبی کشیدم و نوشتم بی تو همیشه دلتنگم!.. شاید با قلمی خاکستری ابری کشیدم و نوشتم تو به من خیانت کردی!.. شاید با قلمی سیاه شب را کشیدم و نوشتم برو برای همیشه!!.. شاید... نقاشی ام رو بر می دارم و به دیوار می زنم..لعنتی تو باز هم با لحظه هات احساس منو تیره کردی!..اما من همچنان نقاشی می کنم تا رسيدن به تو!!...

bahram

خيلی خوب می نويسی تو خودت ستارهای موفق باشی

محمد رضا

تبریـــــــــــــــــک . من شيرينی ميخوام ... بعدشم نبينم ديگه دپ باشيا خب ؟